ددر
امروز هوس کردم بعدازظهر برم بیرون یه اب وهوایی عوض کنم از اونجایی که باباجی کار داشت من وناناز باهم رفتیم باباجی گفت که با کالاسکه ببر بچه رو ولی من به خاطر اینکه تنها بودم حوصله حمل کالاسکه رو نداشتم اخه میخواستم برم پاساژ فردوسی انجا هم که پله برقیش خرابه خلاصه راه افتادیم ونانازی یه سواری حسابی از مامان گرفت البته با زور میخواست راه بره من نمیذاشتم شوکه شدم از رفتارش اخه همیشه توی کالاسکه میشینه با یه چیز سرگرمش میکنم ولی حالا میدوید مغازه ها رو نگاه میکرد و هر جا دوست داشت وای میستاد من هم تصمیم گرفتم یه سواری حسابی بهش بدم وقتی رسیدم پاساژ نرگس رو رها کردم وای چه رفتار بانمکی داشت از در این مغازه میدوید در یه مغاز...
نویسنده :
مامان جی
0:51



